righted

right·ed/ˈraɪtɪd/
verb (فعل)commonpast (گذشته): rightedpast participle (مفعولی): righted-ing (حال): righting3rd (سوم): rights

فعل — سرپا کردن

سرپا کردناصلاح کردن

چیزی را به وضعیت درست یا قائم بازگرداندن.

Restored something to an upright or proper position.

«او صندلی افتاده را سرپا کرد.»

He righted the fallen chair.

«او قایق را بعد از واژگون شدن دوباره قائم کرد.»

She righted the boat after the waves tipped it.

تفاوت با واژه‌های مشابه
uprightedعمود کردن

نادر. به معنای قرار دادن به حالت قائم؛ کمتر از righted رایج است.

Rare. Specifically means set upright; less common than 'righted'.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000