root

افزودن به دسته

دسته‌ای را برای مرور این واژه انتخاب کنید.

دسته‌ای برای انتخاب وجود ندارد.

/ruːt/
1noun (اسم)commonplural (جمع): roots

اسم — ریشه (1)

ریشهپایین گیاه

بخشی از گیاه که زیر زمین رشد می‌کند و آب و مواد غذایی جذب می‌کند.

The part of a plant that grows underground and absorbs water and nutrients.

«ریشه درخت خیلی عمیق بود.»

The root of the tree was very deep.

«ریشه‌ها مواد مغذی را از خاک جذب می‌کنند.»

Roots absorb nutrients from the soil.

تفاوت با واژه‌های مشابه
rhizomeریزوم

فنی. به نوع خاصی از ساقه‌های زیر زمینی گیاه اشاره دارد و معنای عام ریشه ندارد؛ بیشتر در گیاه‌شناسی کاربرد دارد.

Technical. Means a specific type of underground plant stem, not all plant roots; used mainly in botany.

taprootریشه‌ی اصلی

فنی. مربوط به ریشه اصلی مرکزی گیاه است و به همه ریشه‌ها اطلاق نمی‌شود.

Technical. Refers to the main central root of a plant, not synonymous with all roots but specific to that structure.

متضادها
2noun (اسم)common

اسم — ریشه (2)

ریشهمنشااساس

علت یا منشا اصلی یک چیز.

The basic cause, origin, or source of something.

«فقر ریشه بسیاری از مشکلات اجتماعی است.»

Poverty is the root of many social problems.

«باید ریشهٔ درگیری را پیدا کنیم.»

We must find the root of the conflict.

تفاوت با واژه‌های مشابه
originمنشا

رایج. می‌تواند جایگزین root برای منشا یا آغاز چیزی باشد؛ در برخی موارد رسمی‌تر است.

Common. Can replace 'root' when referring to the beginning or source of something; more formal in some contexts.

basisاساس

رسمی. بیشتر به اصل یا بنیاد اساسی اشاره دارد و در زمینه‌های نظری کاربرد بیشتری دارد.

Formal. Refers more to the fundamental principle or foundation; used often in abstract or theoretical contexts.

متضادها
3verb (فعل)commonpast (گذشته): rootedpast participle (مفعولی): rooted-ing (حال): rooting3rd (سوم): roots

فعل — ریشه دادن

ریشه دادنجا انداختنمستقر شدن

عمیقاً تثبیت شدن یا مستقر شدن به صورت محکم.

To establish deeply or become fixed firmly.

«این سنت برای قرن‌ها در جامعه ریشه دوانده است.»

The tradition has rooted in the community for centuries.

«گیاه بعد از انتقال به سرعت ریشه داد.»

The plant quickly rooted after transplanting.

تفاوت با واژه‌های مشابه
implantکاشتن

رسمی. به معنای مستحکم قرار دادن یا جا انداختن است و اغلب به صورت استعاری استفاده می‌شود.

Formal. Means to firmly set or establish something, often used figuratively; can replace 'root' for establishing ideas or feelings.

settleمستقر شدن

رایج. می‌تواند جایگزین root به معنای مستقر شدن باشد، مخصوصاً درباره مکان؛ استفاده عمومی‌تر دارد.

Common. Can replace 'root' when meaning to become firmly established, especially in a place; more general usage.

متضادها
4verb (فعل)commonpast (گذشته): rootedpast participle (مفعولی): rooted-ing (حال): rooting3rd (سوم): roots

فعل — کنکاش کردن

کنکاش کردنجستجو کردن

به‌طور کامل با کندن یا جستجو به دنبال چیزی گشتن.

To search thoroughly by digging or probing.

«سگ در باغ دنبال استخوان‌ها کند و کاو کرد.»

The dog rooted around the garden for bones.

«او در کیفش دنبال کلیدهایش گشت.»

She rooted through her bag looking for her keys.

تفاوت با واژه‌های مشابه
digکندن

رایج. معمولاً به معنای کندن فیزیکی است؛ صرفاً در زمینه‌های واقعی جایگزین root می‌شود.

Common. Usually physical digging; interchangeable with 'root' only in literal contexts.

searchجستجو کردن

رایج. اصطلاح کلی برای جستجو است؛ می‌تواند به صورت استعاری جایگزین root شود اما برای کندن فیزیکی نیست.

Common. General term for looking for something; can replace 'root' figuratively but not for physical digging.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000