فعل — به دام افتاده
گذشته ساده و اسم مفعول 'trap'، به معنای به دام انداختن (یک حیوان)، یا زندانی کردن کسی یا چیزی در مکانی که نمیتواند از آن فرار کند.
Past simple and past participle of 'trap', meaning to catch (an animal) in a trap, or to confine someone or something in a place from which they cannot escape.
«معدنچیان برای دو روز زیر زمین محبوس شدند.»
“The miners were trapped underground for two days.”
«او در وضعیت دشواری احساس گرفتاری میکرد.»
“He felt trapped in a difficult situation.”
تفاوت با واژههای مشابه
رایج. گذشته 'catch' است که اغلب برای حیوانات یا افرادی که دستگیر میشوند، استفاده میشود. هنگام اشاره به دستگیر شدن قابل تعویض است. مثال: 'ماهی در تور گرفتار شد.' در مقابل 'او در ساختمان در حال سوختن به دام افتاده بود.'
Common. The past tense of 'catch', often used for animals or people being seized. Interchangeable when referring to being captured. Example: 'The fish was caught in the net.' vs. 'He was trapped in the burning building.'
رسمی/ادبی. اغلب به معنای گرفتار شدن به روشی حیلهگرانه یا بدخواهانه، مانند تله است. زمانی که محصوریت فریبنده یا هوشمندانه باشد، قابل تعویض است. مثال: 'او در دام جذابیتهای او اسیر شد.' در مقابل 'حیوان در جنگل به دام افتاده بود.'
Formal/literary. Often implies being caught in a cunning or malicious way, like in a snare. Interchangeable when the confinement is deceptive or clever. Example: 'He was ensnared by her charms.' vs. 'The animal was trapped in the forest.'
صفت — گرفتار
قادر به فرار از یک مکان یا موقعیت نیست؛ محصور.
Unable to escape from a place or situation; confined.
«او در ازدواج ناخوشایندش احساس گرفتاری میکرد.»
“He felt trapped in his unhappy marriage.”
«حیوان گرفتار شده فریاد کمک سر داد.»
“The trapped animal cried for help.”
تفاوت با واژههای مشابه
رایج/غیررسمی. به معنای عدم توانایی در حرکت، اغلب به دلیل مانع یا دشواری است. برای محصوریت فیزیکی یا مجازی قابل تعویض است. مثال: 'ماشینم در گل گیر کرد.' در مقابل 'او در شغلش احساس گرفتاری میکرد.'
Common/informal. Implies being unable to move, often due to an obstruction or difficulty. Interchangeable for physical or metaphorical confinement. Example: 'My car got stuck in the mud.' vs. 'He felt trapped in his job.'
رسمی. به معنای محدود شدن در چارچوبهای خاص، اغلب برخلاف میل فرد است. زمانی که محدودیت رسمی یا عمدی باشد، قابل تعویض است. مثال: 'زندانی به سلول خود محدود شد.' در مقابل 'او احساس میکرد توسط مسئولیتهایش محصور شده است.'
Formal. Implies being kept within certain limits, often against one's will. Interchangeable when the restriction is official or deliberate. Example: 'The prisoner was confined to his cell.' vs. 'He felt trapped by his responsibilities.'