unifying

u·ni·fy·ing/ˈjuːnɪfaɪɪŋ/
uni-one-fyto make or become-ingpresent participle/gerund suffix
1adjective (صفت)commoncomparative (تفضیلی): more unifyingsuperlative (عالی): most unifying

صفت — وحدت‌بخش

وحدت‌بخشیکپارچه‌کنندهمتحدکننده

چیزی که باعث می‌شود افراد یا اجزا به هم بپیوندند و متحد شوند.

Bringing together or causing to be united.

«زبان مشترک به عنوان یک نیروی وحدت‌بخش قوی عمل می‌کند.»

The shared language acts as a powerful unifying force.

«سخنرانی او تأثیری وحدت‌بخش بر گروه تفرقه‌یافته داشت.»

Her speech had a unifying effect on the divided group.

تفاوت با واژه‌های مشابه
cohesiveمنسجم

رسمی. عناصری را توصیف می‌کند که به خوبی به هم چسبیده‌اند یا گروهی که اعضای آن به شدت متحد هستند. 'تیم منسجم' بر وحدت داخلی تأکید دارد، که شبیه نیروی وحدت‌بخش است.

Formal. Describes elements that stick together well or a group whose members are closely united. 'A cohesive team' emphasizes internal unity, which is similar to a unifying force.

integratingادغام‌کننده

فنی/رسمی. به معنای ترکیب اجزای مختلف در یک کل کامل است، اغلب با هدف عملکردی. 'ادغام سیستم‌ها' یک مفهوم فنی دارد، در حالی که 'وحدت‌بخش' می‌تواند انتزاعی‌تر باشد.

Technical/formal. Implies combining different parts into a complete whole, often with a functional purpose. 'Integrating systems' has a technical connotation, while 'unifying' can be more abstract.

harmonizingهماهنگ‌کننده

رایج. به معنای آوردن عناصر مختلف به یک کل دلپذیر یا سازگار است، اغلب به شیوه‌ای کمتر اجباری نسبت به 'وحدت‌بخش'. 'هماهنگ کردن رنگ‌ها' یا 'هماهنگ کردن فرهنگ‌ها'.

Common. Suggests bringing different elements into a pleasing or consistent whole, often in a less forceful way than 'unifying'. 'Harmonizing colors' or 'harmonizing cultures'.

متضادها
2verb (فعل)commonpast (گذشته): unifiedpast participle (مفعولی): unified-ing (حال): unifying3rd (سوم): unifies

فعل — متحد کردن

متحد کردنیکپارچه کردنوحدت بخشیدن

شکل حال استمراری فعل 'unify' به معنای یکی کردن، متحد کردن یا یکپارچه ساختن.

The present participle of 'unify', meaning to make or become united, whole, or uniform.

«رهبر در متحد کردن جناح‌های رقیب موفق شد.»

The leader succeeded in unifying the rival factions.

«هدف آنها یکپارچه کردن عناصر ناهمگون در یک کل منسجم است.»

Their goal is unifying the disparate elements into a coherent whole.

تفاوت با واژه‌های مشابه
joiningپیوستن

رایج. به معنای به هم آوردن چیزها به صورت فیزیکی یا سازمانی است. 'پیوستن دو قطعه چوب' معنای تحت اللفظی دارد، در حالی که 'متحد کردن نیروها' انتزاعی‌تر است، شبیه وحدت بخشیدن.

Common. Implies bringing things together physically or organizationally. 'Joining two pieces of wood' is literal, while 'joining forces' is more abstract, similar to unifying.

mergingادغام کردن

رایج. اغلب برای ترکیب شرکت‌ها، سازمان‌ها یا نهادهای متمایز در یک واحد استفاده می‌شود. 'ادغام دو بخش' به معنای ترکیبی رسمی‌تر و ساختارمندتر از صرفاً 'وحدت بخشیدن' است.

Common. Often used for combining companies, organizations, or distinct entities into one. 'Merging two departments' implies a more formal and structured combining than simply 'unifying'.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000