verb (فعل)informalpast (گذشته): unworkedpast participle (مفعولی): unworked-ing (حال): unworking3rd (سوم): unworks
فعل — از کار افتادن
از کار افتادننکارآمد بودن
از کار افتادن یا درست عمل نکردن.
To stop functioning or fail to operate properly.
«دستگاه ناگهان از کار افتاد.»
“The machine suddenly unworked.”
«طرح به علت خطاها به نتیجه نرسید.»
“The plan unworked due to errors.”
تفاوت با واژههای مشابه
fail— شکست خوردن
رایج. میتواند شکست کلی را بیان کند ولی unwork فقط به عملکرد اشاره دارد.
Common. Can imply broader failure, while 'unwork' focuses on not functioning.