صفت — بُرَنده
دارای ویژگیهای واضح و تیز، بهویژه دربارهٔ چهره؛ با خطوط مشخص.
Having clearly defined and sharp features, especially of the face; well-defined.
«او فک برندهای دارد که جلب توجه میکند.»
“He has a chiselled jawline that stands out.”
«گونههای خوشتراش او باعث شد ظاهری برجسته داشته باشد.»
“Her chiselled cheekbones made her look striking.”
تفاوت با واژههای مشابه
رایج. هنگام اشاره به ویژگیهای واضح و تیز به ویژه چهره، هممعنی است.
Common. Synonymous when referring to clear and sharp features, especially facial.
متضادها
فعل — حکاکی کرد
کندهکاری یا شکل دادن با ابزار قلممو (چکش دستی).
(past tense of chisel) To cut or shape with a chisel tool.
«او سنگ را به مجسمه زیبایی تراشید.»
“He chiselled the stone into a beautiful statue.”
«هنرمند جزئیات را در مرمر حکاکی کرد.»
“The artist chiselled details into the marble.”
تفاوت با واژههای مشابه
رایج. معنای مشابه هنگام اشاره به شکلدهی با بریدن یا حکاکی.
Common. Similar meaning when referring to shaping by cutting or carving.