فعل — شرمنده کردن
آورده شرمندگی یا فساد به کسی یا چیزی شدن.
To bring shame or disgrace to someone or something.
«او با دروغ گفتن به خانوادهاش بیاحترامی کرد.»
“He dishonoured his family by lying.”
«تقلب کردن باعث بیاحترامی به تیم میشود.»
“Cheating would dishonour the team.”
تفاوت با واژههای مشابه
رسمی. هممعنی قوی، اغلب در زمینههای حقوقی یا رسمی به جای dishonour استفاده میشود.
Formal. Strong synonym, often used in legal or formal contexts instead of dishonour.
متضادها
اسم — بیآبرویی
وضعیت شرمندگی یا بیآبرویی.
The state of being shamed or disgraced.
«افسر به خاطر رفتارهایش دچار بیآبرویی شد.»
“The officer faced dishonour due to his actions.”
«آنها از بیآبرویی به علت رسوایی میترسیدند.»
“They feared dishonour from the scandal.”
تفاوت با واژههای مشابه
رسمی. هممعنی درمعنی شرمندگی یا از دست دادن آبرو.
Formal synonym used for shame or loss of honour.