fizzles

fiz·zles/ˈfɪzəlz/
verb (فعل)commonpast (گذشته): fizzledpast participle (مفعولی): fizzled-ing (حال): fizzling3rd (سوم): fizzles

فعل — فروکش کردن

فروکش کردنبا صدای خش‌خش محو شدنبه شکست انجامیدن

صدا یا فعالیتی که با خش‌خش شروع شده و به تدریج محو می‌شود؛ یا به طرز ضعیف و ناامیدکننده‌ای به پایان می‌رسد یا شکست می‌خورد.

(Of a sound or activity) to make a sibilant sound and then gradually die away; to end or fail in a weak or disappointing way.

«آتش‌بازی به جای انفجار، با خش‌خش تمام شد.»

The fireworks fizzled out instead of exploding.

«کمپین سیاسی او حتی قبل از شروع، با شکست مواجه شد.»

His political campaign fizzled before it even started.

تفاوت با واژه‌های مشابه
failشکست خوردن

رایج. یک اصطلاح کلی برای موفق نشدن. The plan failed درست است، اما The plan fizzled بر فروکش کردن آهسته و بی‌سر و صدا به جای شکست ناگهانی تاکید دارد.

Common. A general term for not succeeding. 'The plan failed' works, but 'The plan fizzled' emphasizes a slow, undramatic decline rather than an abrupt failure.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000