indisposed

in·dis·posed/ˌɪndɪˈspoʊzd/
in-notdisposeto arrange or be inclined-edpast participle suffix
adjective (صفت)formal

صفت — بی‌حال

بی‌حالمتمایل نبودن

کمی بیمار یا تمایل نداشتن به انجام کاری.

Slightly ill or unwilling to do something.

«او بی‌حال بود و در جلسه شرکت نکرد.»

He was indisposed and did not attend the meeting.

«او احساس بی‌حالی کرد و خانه ماند.»

She felt indisposed and stayed home.

تفاوت با واژه‌های مشابه
unwellبدحال

متداول. برای بیماری یا ناراحتی خفیف به کار می‌رود، شبیه indisposed.

Common. Used for mild sickness or discomfort, similar to 'indisposed'.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000