bunch

/bʌntʃ/
1noun (اسم)commonplural (جمع): bunches

اسم — دسته

دستهخوشهبغل

دسته‌ای از اقلام مشابه، که معمولاً با هم بسته شده یا با هم رشد می‌کنند.

A cluster of similar items, typically tied or growing together.

«او یک دسته گل خرید.»

She bought a bunch of flowers.

«میمون‌ها داشتند یک خوشه موز می‌خوردند.»

The monkeys were eating a bunch of bananas.

تفاوت با واژه‌های مشابه
clusterخوشه

رایج. گروهی از چیزهای مشابه که با هم رشد می‌کنند یا نگه داشته می‌شوند، یا با هم ظاهر می‌شوند یا یافت می‌شوند. اغلب به یک گروه طبیعی اشاره دارد. 'خوشه انگور' بسیار شبیه 'دسته انگور' است.

Common. A group of similar things growing or held together, or appearing or found together. Often implies a natural grouping. 'A cluster of grapes' is very similar to 'a bunch of grapes'.

bundleبسته

رایج. مجموعه‌ای از چیزهایی که با هم پیچیده یا بسته شده‌اند. 'دسته‌ای از چوب‌ها' نوع خاصی از 'bunch' است. 'Bundle' دلالت بر بستن عمدی‌تر دارد.

Common. A collection of things wrapped or tied together. 'A bundle of sticks' is a specific type of 'bunch'. 'Bundle' implies more deliberate tying.

2noun (اسم)informalplural (جمع): bunches

اسم — عده‌ای

عده‌ایگروهیمردم

اصطلاحی غیررسمی برای گروهی از افراد.

An informal term for a group of people.

«امشب با عده‌ای از دوستان بیرون می‌رویم.»

We're going out with a bunch of friends tonight.

«آنها گروه خوبی از جوانان هستند!»

That's a good bunch of lads!

تفاوت با واژه‌های مشابه
groupگروه

رایج. اصطلاحی کلی برای تعدادی از افراد یا اشیا که با هم قرار گرفته‌اند، جمع شده‌اند یا طبقه‌بندی شده‌اند. 'Bunch' یک جایگزین غیررسمی‌تر است. 'گروهی از دوستان' در مقابل 'عده‌ای از دوستان'.

Common. A general term for a number of people or things that are located, gathered, or classed together. 'Bunch' is a more informal alternative. 'A group of friends' vs 'a bunch of friends'.

crowdجمعیت

رایج. تعداد زیادی از مردم که به صورت نامنظم دور هم جمع شده‌اند. 'Bunch' به یک گروه کوچک‌تر و آشناتر اشاره دارد. 'جمعیت تماشاچیان' در مقابل 'عده‌ای بچه'.

Common. A large number of people gathered together in a disorganized way. 'Bunch' implies a smaller, more familiar group. 'A crowd of onlookers' vs 'a bunch of kids'.

3verb (فعل)commonpast (گذشته): bunchedpast participle (مفعولی): bunched-ing (حال): bunching3rd (سوم): bunches

فعل — جمع کردن

جمع کردنمچاله کردنگروه شدن

جمع شدن یا جمع کردن به صورت یک توده فشرده.

To gather or cause to gather into a compact mass.

«پرده‌ها در کناره‌های پنجره جمع شدند.»

The curtains bunched up at the sides of the window.

«او لباسش را در دستش مچاله کرد.»

She bunched her dress in her hand.

تفاوت با واژه‌های مشابه
gatherجمع کردن

رایج. دور هم جمع شدن یا با هم آوردن. کلی‌تر از 'bunch'. 'جمع‌آوری اطلاعات' (نه bunch). 'مردم جمع شدند' شبیه 'مردم دور هم جمع شدند' است.

Common. To come together or bring together. More general than 'bunch'. 'Gather information' (not bunch). 'People gathered' is similar to 'people bunched together'.

clumpتوده شدن

رایج. به صورت توده یا کپه درآمدن یا درآوردن. اغلب به یک گروه‌بندی نامرتب یا نامنظم اشاره دارد. 'موها به هم چسبیدند'.

Common. To form or cause to form into a clump or mass. Often implies an untidy or irregular grouping. 'Hair clumped together'.

متضادها

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000