در حال آمادهسازی واژه...
در حال آمادهسازی واژه...
به صورت دسته یا خوشه رشد کردن؛ دارای دسته یا توده بودن.
Forming or growing in bunches; having bunches or lumps.
«برگهای خوشهای گیاه را بسیار پرپشت نشان میداد.»
“The bunchy leaves made the plant look very full.”
«موهای او بافت طبیعی دستهای داشت.»
“Her hair had a naturally bunchy texture.”
متداول. به صورت توده یا پر از توده؛ گلولهگلوله. 'Clumpy' به گروهبندی نامنظمتر و کمتر سازمانیافتهای نسبت به 'bunchy' اشاره دارد. 'ریمل گلولهای' رایج است، 'گلهای دستهای' به یک گروهبندی طبیعیتر اشاره دارد.
Common. Forming or full of clumps; lumpy. 'Clumpy' suggests a more irregular, less organized grouping than 'bunchy'. 'Clumpy mascara' is common, 'bunchy flowers' suggests a more natural grouping.
متداول. در یک گروه جمعآوری شده یا با هم رشد کرده. 'Clustered' رسمیتر است و میتواند برای طیف وسیعتری از اقلام (مانند 'ستارگان خوشهای') به کار رود، در حالی که 'bunchy' بیشتر در مورد ظاهر فیزیکی چیزی است که دسته تشکیل میدهد. 'انگور خوشهای' درست است، 'انگور دستهای' نیز درست است اما کمی کمتر رسمی است.
Common. Gathered or growing together in a group. 'Clustered' is more formal and can apply to a wider range of items (e.g., 'clustered stars'), while 'bunchy' is more about the physical appearance of something forming bunches. 'Clustered grapes' works, 'bunchy grapes' also works but is slightly less formal.