incubate

in·cu·bate/ˈɪnkjubeɪt/
in-insidecubateto lie down, to hatch
1verb (فعل)commonpast (گذشته): incubatedpast participle (مفعولی): incubated-ing (حال): incubating3rd (سوم): incubates

فعل — جوجه‌کشی کردن

جوجه‌کشی کردنتخم‌ها را گرم نگه داشتن

گرم نگه داشتن تخم‌ها برای رشد و جوجه‌کشی آنها.

To keep eggs warm to develop and hatch them.

«مرغ به مدت ۲۱ روز تخم‌هایش را جوجه‌کشی می‌کند.»

The hen incubates her eggs for 21 days.

«ماشین‌ها می‌توانند تخم‌ها را به طور مصنوعی جوجه‌کشی کنند.»

Machines can incubate eggs artificially.

تفاوت با واژه‌های مشابه
hatchجوجه‌کشی کردن

متداول. معنای مشابه مخصوص جوجه بیرون آمدن از تخم.

Common. Similar meaning used specifically for eggs emerging from shells.

متضادها
2verb (فعل)formalpast (گذشته): incubatedpast participle (مفعولی): incubated-ing (حال): incubating3rd (سوم): incubates

فعل — بستر فراهم کردن

بستر فراهم کردنپرورش دادن

رشد تدریجی چیزی در محیطی محافظت‌شده.

To develop something gradually in a protected environment.

«شرکت‌های نوپا پیش از عرضه محصول، ایده‌ها را پرورش می‌دهند.»

Startups incubate ideas before launching products.

«شرکت فناوری‌های جدید را به طور داخلی پرورش می‌دهد.»

The company incubates new technologies internally.

تفاوت با واژه‌های مشابه
nurtureپرورش دادن

متداول. وقتی معنای پرورش دادن باشد جایگزین incubate می‌شود.

Common. Can replace incubate when meaning supporting development.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000