telling

tell·ing/ˈtɛlɪŋ/
1verb (فعل)commonpast (گذشته): toldpast participle (مفعولی): told-ing (حال): telling3rd (سوم): tells

فعل — گفتن

گفتنبیان کردنتعریف کردن

اسم فاعل فعل 'tell'؛ انتقال اطلاعات، روایت یک داستان یا آموزش به کسی.

Present participle of 'tell'; communicating information, narrating a story, or instructing someone.

«او در حال تعریف داستانی برای بچه‌ها است.»

She is telling a story to the children.

«او مدام به من می‌گفت که مراقب باشم.»

He kept telling me to be careful.

تفاوت با واژه‌های مشابه
narratingروایت کردن، حکایت کردن (رسمی‌تر از telling، به ویژه در زمینه داستان‌ها یا رویدادهای طولانی. 'He was narrating the events of the day' مناسب‌تر از 'telling the events'). 'Narrating' معمولاً به فرایند کامل و دقیق شرح یک داستان یا سلسله‌ای از وقایع اشاره دارد. 'The author is narrating a tale of adventure.' در اینجا 'telling' نیز کاربرد دارد اما 'narrating' حس رسمی‌تر و جامع‌تری از روایتگری را می‌دهد.
recountingبازگو کردن، نقل کردن (رسمی‌تر از telling، برای بازگویی دقیق وقایع یا تجربیات گذشته. 'She was recounting her travel experiences' نه 'telling her travel experiences'). 'Recounting' بر یادآوری و بازگو کردن جزئیات گذشته تاکید دارد. 'He was recounting his childhood memories.' 'Telling' در این مثال هم می‌تواند استفاده شود اما 'recounting' حس مرور دقیق‌تر را می‌رساند.
متضادها
2adjective (صفت)commoncomparative (تفضیلی): more tellingsuperlative (عالی): most telling

صفت — معنی‌دار

معنی‌دارآشکارکنندهمهم

دارای تأثیر چشمگیر یا آشکارکننده؛ مهم و معنی‌دار.

Having a striking or revealing effect; significant.

«حالت چهره او بسیار گویا بود.»

His facial expression was very telling.

«آن یک نکته مهم (آشکارکننده) در مناظره بود.»

That was a telling point in the debate.

تفاوت با واژه‌های مشابه
significantقابل توجه، مهم (قابل جایگزینی با telling وقتی که به معنای مهم و با تأثیر باشد. 'A telling argument' و 'A significant argument' هر دو صحیح هستند). 'Significant' عمومی‌تر و برای هر چیزی که اهمیت یا تأثیر دارد به کار می‌رود. 'A significant increase in sales.' 'Telling' بیشتر به چیزی اشاره دارد که اطلاعات مهمی را افشا می‌کند یا نشانه‌ای از یک حقیقت عمیق‌تر است. 'His silence was telling.'
revealingافشاکننده، آشکارکننده (خیلی نزدیک به telling در این مفهوم. 'A revealing comment' و 'A telling comment' هر دو به معنای نظری هستند که چیز مهمی را فاش می‌کند). 'Revealing' بر فاش کردن چیزی که قبلاً پنهان بوده است، تاکید دارد. 'A revealing documentary about the private lives of celebrities.' 'Telling' می‌تواند به معنای این باشد که چیزی، حتی بدون قصد، چیزی را آشکار می‌کند.
متضادها
3noun (اسم)commonplural (جمع): tellings

اسم — روایت

روایتگفتهنقل

عمل یا موردی از انتقال چیزی، به ویژه یک داستان یا قطعه اطلاعات.

The act or instance of communicating something, especially a story or piece of information.

«روایت افسانه‌های قدیمی در اینجا یک سنت است.»

The telling of old legends is a tradition here.

«گفته او از آن رویداد بسیار احساسی بود.»

Her telling of the event was very emotional.

گزارش مشکل ترجمه

اگر مشکلی در ترجمه این واژه مشاهده کردید، لطفاً به ما اطلاع دهید.

امتیاز ترجمه(اختیاری)

0/2000