1adjective (صفت)commoncomparative (تفضیلی): saltiersuperlative (عالی): saltiest
صفت — شور
شورنمکی
دارای طعم نمک یا حاوی نمک.
Tasting of or containing salt.
«آب اقیانوس خیلی شور است.»
“The ocean water is very salty.”
«این چیپسها برای من زیادی شور هستند.»
“These chips are too salty for me.”
تفاوت با واژههای مشابه
briny— شور (آب یا هوا و چیزهای دریاییاش، نه غذا/چیپس و...)، نمکین (قدیمی/ادبی یا برای طعم شوری که خوشایند باشد یا در معنای استعارهای نمکپاشکردن و تندی و گزندگی، مثل briny wit یا briny words و...)، شوراب، نمکدار، پرنمک (مثل briny sea/air/lips)؛ شورمزه، شوروشیرین (مثل briny cucumber)؛ دارای طعم خاص نمک، نه تلخی و تندی محض (مثل briny oysters و...)
saline— نمکی (محلول و...)، شوریدار (چشمه و...)، شورابه، شور (صرفا برای آب یا چیزهای مایع، نه غذا یا طعم)
savory— خوشطعم، مزهدار، اشتهاآور (غذای شور یا تند و...
pungent— تند و تیز، گس، گزنده، تندبو (بو، طعم، مزه)
piquant— تند و خوشمزه، محرک اشتها، مطبوع و تندوتیز (طعم، مزه، بو)
tangy— تند و تیز (طعم مرکباتی و...
acerbic— ترش و گزنده، تند و تلخ (طعم، مزه)
acidic— اسیدی، ترش
bitter— تلخ، تند، گزنده
sharp— تند و تیز (طعم، مزه)
tart— ترش، اسیدی (طعم، مزه)
sour— ترش، ترشمزه
acrid— تند و تیز، گزنده (طعم، مزه، بو)
astringent— قابض (دهان)، گس (طعم)
caustic— سوزاننده، خورنده، تلخ و گزنده (طعم، مزه)
corrosive— خورنده، فرساینده، سوزاننده (طعم، مزه)
trenchant— برنده، تیز، گزنده (طعم، مزه)
cutting— برنده، تیز، گزنده (طعم، مزه)
incisive— نافذ، گزنده (طعم، مزه)
biting— گزنده، تند و تیز (طعم، مزه)
stinging— گزنده، سوزاننده (طعم، مزه)
peppery— تند و فلفلی (طعم، مزه)
spicy— تند و پرادویه (طعم، مزه)
zesty— تند و خوشطعم (طعم، مزه)
racy— تند و تحریکآمیز (طعم، مزه)
sprightly— سرزنده، بانشاط، شاداب (طعم، مزه)
spirited— سرزنده، بانشاط، شاداب (طعم، مزه)
lively— سرزنده، بانشاط، شاداب (طعم، مزه)
vivacious— سرزنده، بانشاط، شاداب (طعم، مزه)
exuberant— سرشار از نشاط و انرژی (طعم، مزه)
ebullient— پرشور و نشاط (طعم، مزه)
effervescent— شادیآور و پرشور (طعم، مزه)
sparkling— درخشان، پرشور (طعم، مزه)
fizzy— حبابدار، جوشدار (طعم، مزه)
bubbly— حبابدار، جوشدار (طعم، مزه)
foaming— کفآلود (طعم، مزه)
frothing— کفآلود (طعم، مزه)
متضادها
2adjective (صفت)informalcomparative (تفضیلی): saltiersuperlative (عالی): saltiest
صفت — عصبانی
عصبانیکینه ایناراحت
ناراحت، کینهتوز یا عصبانی، به ویژه پس از شکست یا تحقیر شدن.
Feeling or showing resentment, especially after being defeated or humiliated; annoyed.
«فقط به خاطر اینکه بازی را باختی، عصبانی نباش.»
“Don't be salty just because you lost the game.”
«وقتی تصحیحش کردم کمی ناراحت شد.»
“He got a bit salty when I corrected him.”
تفاوت با واژههای مشابه
resentful— کینهتوز، رنجیدهخاطر، خشمگین (فقط از چیزی که موجب ستم و بیعدالتی شده)
grumpy— بدخلق، ترشرو، عبوس (مثل grumpy old man و...)
annoyed— عصبانی، ناراحت، دلخور، رنجیده (وقتی کسی/چیزی موجب آزار یا ناراحتی شود)
bitter— تلخ، کینهتوز (وقتی که شخصی از نارضایتی یا رنجش طولانی، تلخ و کینهتوز شود)
crabby— بدخلق، تندخو، عصبانی (صفت شخصی که اغلب اوقات بدخلق و عصبانی است، مثل crabby person)
testy— تندخو، زودرنج، عصبانی (شخصی که به سرعت و به راحتی عصبانی میشود، مثل testy temper)
petulant— نازکنارنجی، بداخلاق (صفت بچگانه، برای کسی که به خاطر مسائل کوچک زود قهر میکند یا عصبانی میشود، مثل petulant child)
irritable— زودرنج، تندخو، عصبانی (شخصی که به راحتی آزار میبیند یا عصبانی میشود)
peevish— نازکنارنجی، بداخلاق، ترشرو (شخصی که به دلیل مسائل کوچک زودرنج و بداخلاق میشود)
sullen— عبوس، ترشرو (شخصی که از نارضایتی و کینه، عبوس و ترشرو است و نمیخواهد با کسی صحبت کند)
morose— عبوس، گرفته، غمگین (شخصی که از غم و ناراحتی، عبوس و گرفته است و حرف نمیزند)
churlish— بدجنس، خشن، بیادب (شخصی که بیادب و خشن است و با دیگران با بیاحترامی برخورد میکند)
surly— ترشرو، عبوس (شخصی که عبوس و بیادب است و رفتاری خصمانه دارد)
sore— دلخور، رنجیده (به خصوص بعد از باختن در بازی یا رقابت)